|
نفس صبح برون می ريزد ( توسط سیده سارا حسینی حشمتیان )
|
|
نفس صبح برون می ریزد
در دلم می ریزد
با نفس آمیزد
اهل خانه خوابند
به تماشای سحر می خیزم
در دلِ صبح صدا می خیزد
در دلِ پاکِ سحرگاه ندا می ریزد
هان، برخیز، برون آی ز در
این نوای زیبا از کجا می آید
این همه گنجشکان که تو را می خوانند
در دل زیباشان یک صدا، می سازند
یک ترانه برتو
تا ابد می خوانند
دست آنها برگیر تا ابد راه برو
آسمان مقصد نیست تا فلک راه برو
چشمهایش باز است
اسم او خورشید است
روشنی راهت
زردیِ زیباست
دست او هم باز است
لب او خندان است
او سلام صبح است
لحظه ای نگاهت را زود به تماشا ببر و برگردان
چشم تو سرشار از روشنی است
این نسیم زیبا از تن صبح برون می آید
در کجا می پیچد
این چه عطری باشد
تا ابد هست هنوز چون که بی پایان است
عطری از جنس خدا می باشد
در مشامت آید
در تمام بدنت ره یابد
روح هم به تماشا آمد
از تنم بیرون تر
از خودم مجنون تر
به کجا می روی ای روح بمان
که به من می گوید
به تماشای ستایش برویم
به بلندای نیایش برویم
که گلی در راه است، از غنچه برون می آید
دست گل را برگیر از خودت بیرون آی
چون نسیم زیبا از کنارت رد شد
در دل او ره یاب
در رکابش ره ساز
تا خود صبح برو
تا دل عشق برو
تا خدا را دیدی به تماشا بنشین ساکت باش
|
|
|
ديداری کوتاه ( توسط سیده سارا حسینی حشمتیان )
|
|
رفته بودیم سفر. هم می دانم، هم نمی دانم کجا بود. هرچه بود، بی نظیر زیبا بودو زشت. عجیب جایی بود. آدمهای عجیبی داشت. فقط دو آدم. یکی زیبا وآن یکی هم نمی دانم انگار زیبا بود، نمی شد تشخیص داد، انگار هرلحظه عوض می شد. ولی زیبائی آنجا بی نظیر بود. سبزترین سبز دنیا بود. همه جایش. وسیع وبی انتها بود. شاید دریچه ای رو به خدا، شاید بهشت بود. ولی نه. نه، حوضی داشت، نه، رودخانه ای، فقط سبز بود همه جایش. عطرش مطبوع ترین عطر بود. انگار سرشار بود از همه ی خوبی ها. انگار خوبی داشت لبریز می شد. دری داشت و دربانی.خواستم بروم داخل. گفت: اگر بیایی دیگر زیبائیهایش را نمی بینی. از زیادی زیبایی دیگر زیبا نمی بینی. ناراحت شدم. گفت تو باید هر روز صفحه ی جدیدی از زیبایی را ورق بزنی. نباید در این صفحه بمانی، آن هم در سطرهای اول. شاید حلم داده بودند یا کشیده شده بودم. در هر حال آنجا بودم. همان زشتی بود. همان که نمی شد فهمید زشت بود یا زیبا. نمی دانم چرا اینقدر هولناک بود. تاریک و بی نور. خواستم بروم داخل، بازهم دری بود و دربان. اینبار دربان گفت، بفرمایید. ظاهرش زیبا بود، ولی صدایش عجیب بود. به چهره اش نمی خورد. قدم اول را برداشتم. خواستم بروم داخل، که کسی از پشت من را گرفت، گفت، آخرین نفری که داخل اینجا شده هنوز شیطان را پیدا نکرده و برنگشته. آن یکی دربان بود.
|
|
|
من خدا را ديدم
|
|
دیگر سیاهی و تاریکی را نمی بینم . اینجا کجاست. چشمه ی آب روان، چقدر زلال و زیباست. مثل زمزمه ی زمین است بامن. در بستری که آسترش از جنس حریر است تکیه زده ام. نمی دانم، در آنجا هستم، یا نیستم. اصلاً، نمی دانم، من، خودم هستم. در باغ با لباس حریر قدم می زنم، در کنار چشمه ای، در آنجا، نه، آفتابی ست که از داغی آن بسوزم و نه سرمایی که بلرزم.چشمانم را باز کردم. همه جا تاریک بود. و وقتی بستم تاریک تر شد. گونه هایم خیس شد، چون می دانستم دیگر به آنجا نمی روم. کاش اصلاً از خواب بیدار نمی شدم. کاش در خوابم می مردم. من عاشق آنجا شده بودم. شمیمش هنوز در مشامم بود. پتو را روی سرم کشیدم خواستم همه چیز را فراموش کنم و در دنیای تاریک خودم بمانم ولی، نه، نمی شد. من چون آب مانده ای بودم که جاری شده بود. همه جا را دنبالش رفتم. همه جا را دیدم.نه، آن جا،جای دیگری بود. نشانی اش را از هرکسی می پرسیدم، تعجب می کرد. بعضی ها به من می خندیدند. تا خود شب دنبال آنجا گشتم ولی بی فایده بود. شب از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد. دخترم برای من دعا کن. فوری از مادرم نشانی بهشت را پرسیدم، چون همه می گفتند آنجا بهشت است. دخترم بهشتم مثل هر جایی مالکی داره ، باید اون اجازه بده که بتونی واردش بشی، خدا رو می گم. اول خودتو تو دل صاحب خونه جا کن تا تورو تو خونه ش راه بده.
از اون روز فقط دنبال خدا می گشتم. از هرکسی می پرسیدم، می گفت، خدا همه جا هست. با خودم می گفتم شاید آنقدر از خدا دور بودم که حتی یادم رفته خدا چه شکلیه. یاد گناهانم می افتادم. همه ی آنها یکی، یکی، از جلوی چشمانم رد می شدند. داغ شده بودم. انگار داشتم می سوختم. همه ش گناه، همه ش بدی. صدای مادرم، اربده های پدرم در گوشم پر شد. از خواب پریده بودم، مادرم پا به فرار گذاشت، توی پله های تنگ و مارپیچ شروع به دویدن کرد، عرق از سر و صورتش می ریخت، به پشت بام رسید. من توی حیاط محکم به دیوار تکیه داده بودم و از ترس دندانهایم به هم می خورد.آخر شب بود. تمام همسایه ها به ما نگاه می کردند، خجالت می کشیدم، دستانم را محکم روی چشمانم فشار می دادم. پدرم، مادرم را از پشت بام پرت کردپایین،درست، جلوی پای من، در حالی که گریه در صدایم پخش شده بود کنار مادرم نشستم. مامان دردت اومد، مامان جون، پاشو، پاشوبریم تو، زشت اینجا خوابیدی همه دارن نگامون می کنن. اما مادرم دیگر بیدار نشد. بعد از آن روز پدرم را به بیمارستان روانی بردند و من تنهای تنها شدم.
این تنها تاریکی زندگی ام بود که من در آن بی گناه بودم.
قبل از آن یادم می آید، هفت سالم بود که با مادرم رفته بودیم مسجد می گفت اینجا خونه ی خداست. فکر کردم، خونه ی خدا، حتماً می شه خدا رو تو خونه ش پیدا کرد. به اولین مسجدی که سر راهم دیدم، رفتم. همه با چشمانی گرد شده به من نگاه می کردند. داد زدم صاب خونه برات مهمون اومده، حالا تیز نگاه ها بیشتر شد. حتم داشتم همه فکر می کردند، دیوانه ام البته خودم هم نمی دانستم، ولی می دانستم که هر قدر دیوانه باشم از قبل عاقل تر شدم. هی صدا زدم ولی هیچ کس جواب نمی داد. صدایی در مسجد پیچید.آره، یک نفر داشت اذان می گفت، پسر بچه ای با چشمانی آبتاب که زل زده بود به من. به طرفم آمد.خانم، خانم. تو چی می گی دیگه نیم وجبی. خانم مگه نمی خواید با خدا حرف بزنید. بابام می گه هر کی می خواد با خدا حرف بزنه باید اول اذان بگه، که، به خدا احترام بذاره و از خدا اجازه بگیره بعدم که نماز می خونیم و با خدا حرف می زنیم. خانم بابام می گه خدا به همه اجازه
می ده با هاش حرف بزنن. آخه خدا که مثل ما نیست، خیلی مهربونه. چشمان پسر بچه آنچنان برق می زد که انگار یک دنیا ستاره پشت چشمهایش قایم شده. آهای پسر تو واسه اینکه بری بهشت با خدا حرف می زنی. من برای اینکه خدارو دوست دارم. دیگر چیزی نمی شنیدم انگار کر شده بودم. انگار خدا در چشمهای آن پسر بچه بود. حال عجیبی داشتم. در خودم غرق شده بودم که صدای پسر بچه من را از خودم بیرون کشید. مریم خانم، مریم خانم، بدو. بیا. داره شروع می شه ها. زیر لب گفتم اون پسر را تا حال ندیده بودمش اسم منو از کجا می دونست. یک نیرویی من را به طرف صف برد. آنجا ایستادم. همه جا روشن بود. انگار خدا را نمی دیدم و می دیدم. سرم گیج رفت. افتادم. دیگر نفهمیدم چه شد.
حالا که به آن روز ها فکر می کنم حالا که پسری دارم درست شبیه آن پسر بچه که همیشه در مسجد محله مان اذان می گویدو من از شنیدن صدای او سرمست می شوم و ناخداگاه به طرف مسجد کشیده می شوم و در صف نماز می ایستم.
توسط سیده سارا حسینی هشمتیان
|
|
|
|